آدمک

…سال دیگر ، یا نمی دانم کدامین سال
از کدامین قرن
.باز یک شب ، یک شب سرد زمستانی ست
.یک شب کولاک
.بادبرف و سوز وحشتناک
لیک
.سرپناه قهوه خانه هم بدانسان گرم
،از سماور ، از چراغ ، از کپه آتش
،ازنفسها ، دودها ، دم ها
.وز دم انبوه آدم ها
گرچه می بینند و می دانند آن انبوه
کآنکه اکنون نقل می گوید
،از درون جعبه – جادوی فرنگ آورد
.گرگ – روبه طرفه طراری ست افسونکار
،که قرابت با دو سو دارد
،مثل استر ، مثل روبهگرگ خو کفتار
،از فرنگی نطفه ، از ینگی فرنگی مام
اینت افسونکارتر اهریمنی طرار
،گرچه آن انبوه این دانند
باز هم اما
گرد پر فن جعبه ی جادوش – دزد دین و دنیاشان –
.همچنان غوغا و جنجال ست
راست پنداری که این محتال بیگانه
.آن گرامی نازنین ، پارینه نقال ست
،شیشه ها پوشیده از ابر و عرق کرده
مانع از دیدار آنسو شان
.پرنیانی آبگین پرده
قهوه خانه ، همچنان هنگامه ی آن دزد جادو گرم
آه
.شرمم آید ، شرم
درسکنجی ، در کنار پنجره نقال پارینه
سوت و کور و سرد و افسرده
،منتشایش چون ستونی متکای دست ، دستش زیر پیشانی
،خشمگین و خاطر آزرده
،روی تخت قهوه خانه ، دور ازآن جنجال
.قوز کرده ، سر به جیب پوستین خود فرو برده
زآن دروغین جلوه ها و آُن وقاحتها
،خاطرش غمگین
.در دلش طوفانی از نفرین و نفرتها
،جعبه ی جادوی طرار فرنگان همچنان گرم فسونسازی
،وپراکندن فریب و چربک اندازی
“راستین چند و چونها بشنو از نقال امروزین
،قصه را بگذا ر
.قهرمان قصه ها با قصه ها مرده ست
دیگر اکنون دوری و دیری ست
.کآتش افسانه افسرده ست
بچه ها جان بچه های خوب
.پهلوان زنده را عشق ست
،بشنوید ازما : گذشته مرد
.حال را آینده را عشق ست
،ای شمایان دوستدار مردگانی ها
دیگر اکنون زندگی ما ، زنده مایانیم
،ما که می بینید و می دانید
.ما که می گویند و می خوانید
،وی شمایان دوستدار پهلوانیها
،سام نیرم ، زال زر مائیم
.رستم دستان و سهراب دلاور نیز
ما فرامرزیم ، ما برزو
شهریار نام گستر نیز… ”
،از سکنج حسرتش ، خاموش
،خسته از این چربک و جنجال
دارد اینک می رود ، تنها
.زین قدیمی قهوه خانه ، آن کهن ، آن راستگو نقا
،بر بخار بی بخاران ، روی شیشه ی در
باسرانگشتی که گرید ماضی اش بر حال
حال او لرزد بر استقبال
:نقش بندد یادگار نفرت و خشمش
نقشی از یک آدمک با پیکری سیال
من نمی دانم
آدمک بر شیشه ، با آن حال
،نقش آن حرافک جادوست
یاحریفانی که هوش و گوششان با اوست ؟
ای دریغا ، با چه هنجاری
،در چه تصویری تجلی کرده ای امروز
رستم ، ای پیر گرامی ، پور مسکین زال
،آه
،از سراپایش عرق ریزد
،بسکه هو گفته ست و حق کرده ست
هوله حاضر کن ، نچاید ، های
.آدمک کلی عرق کرده ست …

تهران ، اسفند 1347

برخی واژه ها

مردگانی = مرگ و نیستی
شهریار نام گستر= شهریارپسربرزو پسرسهراب ، پسررستم است… به عبارتی دیگر : شهریار نوه سهراب و نواده رستم است
بی بخاران = بی عرضه ها
ماضی = گذشته
استقبال = آینده
حرافک = وراج حقیر – پرحرف بی مقدار
بسکه هو گفته ست و حق کرده ست … = آنقدرکه هو هو و حق حق گفته است
سیال =رونده -جاری
محتال = حیله گر
جیب =گریبان – یقه
وقاحت ها = زشتی ها
فرنگان = فرنگی ها – غربی ها
چربک = (با ضمه روی حرف “چ “) دروغ راست مانند باشد که در حق کسی گویند
شمایان = شماها
مایان =ماها
نچاید = سرما نخورد

Leave a Reply