تسلی و سلام

(برای پیر محمد محمد آبادی (محمد مصدق

دیدی دلا که یار نیامد؟
گرد آمد و سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را
و آن ضیف نامدار نیامد

دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ ها ز پایه فرو ریخت
و آن کرده ها به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان، بهار نیامد

بشکفت پس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد

خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیاید

سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو و آن حصار نیامد

زی تشنه کشتگاه نجیبت
جز ابر ز هر بار نیامد

یکی از آن قوافل پر با
ران گهر نثار نیامد

ای نادر نوادر ایام
کت فرو بخت یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری
در صف کارزار نیامد

افسوس کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد

و آن رنج بی حساب تو، درداک
چون هیچ در شمار نیامد

و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری بجز فرار نیامد

من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد

چندان که غم بجای تو بارید
باران به کوهسار نیامد

Leave a Reply